عشق رخنه شده در غشاهای سلولی
21 مرداد 14:31 · · خواندن 1 دقیقه مقدمه:
دستش را به سمتم دراز کرد و با ان چشمهای وحشیش که حالا دست کمی از جام های شراب نداشتند زل زد به من و گفت:(یا الان یا هیچوقت. تا تهش هستی؟!.)
حرارت نگاهش بیشتر از همیشه قلب دیوانه ام را اتش میزد.
چشمانم را بستم وقتی به خودم امدم دیدم با گرفتن دستش تازه وارد این گرداب بلا شده بودم.
با صدای زنگ تلفن به خودم امدم.از صبح این سومین بار بود که اسم ارمیا رویش نمایش داده میشد.
با وصل کردن تماس صدای گرم و دلنشین طنین انداز وجودم شد.
با همان لحن همیشگی و صدای خسته اش سلامی گفت و ادامه داد که امشب زودتر میام دنبالت بریم بیرون غذا بخوریم. با قطع کردن تماس از روی تخت بلند شدم تا لباس مناسبی برای امشب انتخاب کنم. به شومیز زرشکی رنگی و دامن مشکی اکتفا کردم و با ارایش لایت و ساده ای استایلم کامل شد.
حدود یک ربع بعد ارمیا تک زنگ زد تا به پایین بروم. یه محض نشستن توی ماشین لبخند گرمی تحویلم داد و سپس از صندلی پشت باکس هدیه ایی روبه رویم گرفت.